سه زن به روایت
یک مرد
گفتگو
با ابراهیم مختاری
هوشنگ گلمکانی
الهام خاکسار
توبا و بعد...
توبا – فیلم نیم ساعته مختاری-
داستان دختری کند ذهن است که البته کاملا عقب
مانده نیست. وقتی به مادر توبا توصیه می شودکه
برای بهبود روانی دختر او را شوهر بدهد
ازدواجش را با مرد کارگری تدارک می بیند و به
مرد اطمینان می دهد که حال دخترش پس از ازدواج
خوب می شود. ازدواج آشپزی و کارهای خانه را به
برنامه زندگی روزمره توبا اضافه می کند و نکته
مهمی که با تاکید به او تفهیم می شود بازگشت
شوهر به خانه در ساعت هشت شب است. توبا این
لحظه موعود را از عقربه های ساعت دیواری می
فهمد. تغییرات توبا از چشم شوهر پنهان می ماند
و به مادر او اعتراض می کند که توبا تغییری
نکرده. چند شب دیر به خانه مب اید و عاقبت هم
اصلا باز نمی گردد. بازگشت شوهر هر شب در ساعت
همیشگی مهمترین حادثه عاطفی در زندگی توبا
بوده و اینک او می کوشد با نگاه داشتن عقربه
های ساعت روی هشت زمان را متوقف کند تا همان
حادثه هر شب تکرار شود. در آخرین نمای فیلم
توبا کف اتاق افتاده و ساعت و ظرف غذا واژگون
شده است.
·
توبا قصه و پایان تلخی دارد.
چطور شد این موضوع را برای نخستین فیلم و
پایان نامه تحصیلی تان انتخاب کردید؟
بله توبا داستان تلخی دارد.
فکر می کنم این قصه را جایی خوانده بودم اما
موقع نوشتن فیلمنامه هر چه گشتم منبع اصلی را
پیدا نکردم واسم کتاب یا نویسنده را هم
به خاطر نیاوردم. به همین دلیل در عنوان بندی
فیلم نوشته ام: "تقدیم به ..." و منظورم از سه
نقطه نویسنده آن قصه بود. برخی خیال می کردند
فیلم را به کسی که دوستش دارم تقدیم کرده ام!
چون قصه را می شد بسیار دیداری پیش برد و
تقریبا تمام ماجرا هم در اتاق توبا می گذشت.
دستمایه خوبی برای کار پایانی مدرسه بود. توبا
سال 1973 در جشنواره "سینه استود"
هلند(جشنواره فیلمهای دانشجویی) شرکت کرد و
این اولین سفر خارجی من هم بود. تنوع موضوع ها
و دیدگاه ها در فیلمهای دانشجویی آنجا خیلی
برایم عجیب و جالب بود.توبا – که ان را با
هزار تومان ساخته بودم – یکی از فیلمهای منتخب
تماشاگران این جشنواره شد.
·
ما که فیلم توبا را ندیده ایم.
بازیگر نقش اصلی واقعا کند ذهن بود؟
نه! خانم زرین مستوفی که این
نقش را بازی کرد بازیگر تئاتر بود. او – نمی
دانم کی – از ایران رفت و دیگر هم بازنگشت و
بازیگر مرد داریوش ایران نژاد بود که از او
هم بی خبرم.
·
فیلم اولتان داستانی بود و آن
جور که از داستانش بر می آید پیچیدگی روانی هم
داشت و به نظر می رسد که جنبه های اجتماعی و
واقع گرایانه آن نیز اندک بود. چه شد که پس از
توبا یکراست به سراغ سینمای مستند رفتید؟
دیدم با ساختن یک فیلم به
عنوان پایان نامه و فارغ التحصیل شدن که آدم
کارگردان نمی شود!رفتم در چند فیلم دستیار
کارگدان شدم و به تدریج با تجربه های عملی
فهمیدم که قالب و موضوعمورد علاقه من واقعیت
است. یعنی سینمای مستند. اما نگاه مدیران
تلویزیون به برنامه سازان و مخاطبان و رفتار
آنها تا همین پنج سال پیش که من در تلویزیون
بودم شبیه رفتار شاهزاده های قاجار با
زیردستان بود. اگر تلویزیون از انحصار دولتی
درآیدو شبکه های خصوصی هم ایجاد شود اوضاع
تغییر خواهد کرد. از همین پنجاه مستندی که که
امسال به جشن خانه سینما عرضه شد یک سوم تولید
بخش خصوصی و دو سوم دیگر تولید بخش دولتی است.
یعنی که بخش خصوصی در زمینه مستند سازی صاحب
امید شدهو امکان تولید فروش و عرضه پیدا کرده
که این روند متوقف نخواهد شد و روی تلویزیون
هم تاثیر خواهد گذاشت.
من پنج سال پس از فارغ التحصیلی تا همین چهار
پنج سال پیش در تلویزیون کار می کردم اما
آزادی عمل چندانی نداشتیم. در همان سالها به
این نتیجه رسیدم که وضعیت ما مستند سازان (و
اصولا همه کسانی که فعالیت فرهنگی می کنند)
شبیه وضعیت زنان جامعه است که مدام زیر فشار
انواع "بکن نکن"های آقا بالاسرشان استقلالشان
به خطر می افتد چون در نهایت برای بقا مجبورند
از خیلی چیزها بگذرند و بگویند"آقامون اجاره
نمِی ده!" یعنی همان وضعیتی که زینت داشت.
·
زینت و تلاش برای تثبیت
زینت اولین و تنها فیلم بلند
داستانی ابراهیم مختاری به وضوح بر علایق و
پیشینه مستندسازی او متکی است و بر اساس ماجرا
و شخصیتی واقعی شکل گرفته. سرگذشت زینت دریایی
که شرحی از زندگی اش در شماره 55 مجله زنان
آمده بود اولین بار با روایت مختاری مطرح شد.
در این فیلم زینت ساحل نشینی از خطه جنوب است
که که به بهورزی اشتغال دارد و از حرفه اش لذت
می برد. او در آن فضای بومی تا وقتی که دختر
خانه پدر است غمی و عاشقانه به روستاییان خدمت
می کند اما پس از ازدواج با حضور شوهر و به
خصوص مادر شوهر متنفذی که که مانع اشتغال او
می شوند مشکلاتش آغاز می شود.خانواده شوهر
عاقبت عروس را خانه نشین می کنند اما در فرصتی
استثنایی با لیاقتی که زینت در نجات جان یک
کودک از خود نشان می دهد اوضاع به نفع او
تغییر می کند. در فیلم جهت گیری ذهنی تک تک
اطرافیان زینت پدر – شوهر – مادر شوهر و اهالی
روستا بر حیات اجتماعی و اشتغال او تاثیر دارد
اما عاقبت این توانایی خود زن روستا زاده است
که بر مجموعه شرایط غلبه می کند. در این فیلم
گرچه اعتقاد فیلمساز بر توانایی زن پیداست اما
کافی است خود زینت را دیده باشیم یا از طریق
کسانی که او را دیده اند شناختی از او پیدا
کنیم تا معتقد شویم زینت فیم کم جان و کم رمق
تر از زینت واقعی است.
·
با آنکه اولین فیلم شما درباره
یک زن است بعدها در مستندهایتان به سراغ زنان
نرفتید تا وقتی که برای نخستین فیلم بلند
داستانی تان زینت را انتخاب کردید.
اشاره کنم که فیلم زینت بر
اساس داستان زندگی زینت نیست اما با الهام از
وجود و زندگی اوست. آدم نمی تواند خیلی قطعی
از اول تصمیم بگیرد سراغ چه موضوعهایی برود.
بستگی دارد به اینکه دنیای آدم چه باشد و در
واقع از کجا سردرآورد. در سالهای پیش از
انقلاب موضوع زن زیاد دغدغه ذهنی ام نبود و پس
از انقلاب درگیر آن شدم. من باید آدمها را –
فارغ از زن و مرد بودنشان- در موقعیت خاصی
ببینم تا قالب کاری که می خواهم شخصیتها را در
آن ارائه دهم در ذهنم شکل بگیرد. نمی توانم
شخصیتها را در خلاء و فارغ از شرایط تصور کنم.
به شباهت وضعیت مستندساز با وضعیت زنان جامعه
اشاره کردم. وقتی به زینت برخوردم خودم را در
وجود او در یک زمینه دیگر دیدم و یافتم. سال
1365 برای ساختن مستند "یک سفر صیادی" به جنوب
رفتم که در آنجا زینت را دیدم. زندگی او توجهم
را جلب کرد و سناریوی فیلم بلندی نوشتم که به
آن اجازه ساخت داده نشد و این سناریویی بود که
بر اساس زندگی شخص زینت دریایی نوشته شده بود.
در آن روستای جزیره قشم شوهر زینت رئیس تعاونی
صیادان بود. او برایم تعریف کرد که همسرش
بهورز است اما من حرفه بهورزی را نمی شناختم و
موضوع توجهم را جلب نکرد. روز دیگری گفت کع
همسرش برای بهورز شدن برقعش را برداشته و
اینجا بود که موضوع برایم جالب شد چون می
دانستم که برداشتن برقع در آن جامعه سنتی کار
آسانی نیست. بعد با خود زینت صحبت کردم و دیدم
زندگی پر تلاتمی داشته. از حرفهایش یادداشت
برداشتم و از خودش هم خواهش کردم درباره زندگی
اش بنویسد. البته او اهل نوشتن نبود و در واقع
لطف کرد و نوشت. نوشته هایش را می خواندم و
باز می گفتم :"حالا فلان موضوع را از زاویه
دیگر بنویس" و دوباره و سه باره می نوشت. حتی
نکات مبهمی را که در یادداشتهایش وجود داشت
همین دوسه ماه پیش ضبط کردم و پیاده کردم.
·
فیلم زینت تا چه حد بر زندگی
واقعی او منطبق است؟ در فیلم می بینیم که او
وقتی هنوز در خانه پدرش است و بهورز شده کار
می کند برقعش را برمی دارد ولی از حرفهای شما
استنباط می شود که اصل ماجرا جور دیگری بوده.
بله روایت فیلم با ماجرای زندگی زینت
تفاوتهایی دارد. وقتی سناریوی اول اجازه
ساخت نگرفت فیلمنامه ای نوشتم بر اساس مسائل
دختران قشم که می خواهند بهورز شوند. در
واقعیتطبق سنتهای منطقه دختران تا پیش از
ازدواج می توانند برقع نداشته باشند و از شب
ازدواج به بعد برقع بر چهره می گذارند. پس این
سوال پیش می آید که زینت از فردای روز ازدواج
چه طور می تواند کار کند؟ اما در همان جامعه
مردسالار شوهر زینت از نگاه مادر خود دور می
شود و به همسرش اجازه می دهد کار کند. یعنی
جامعه مردسالار خودش را اصلاح می کند. اما
زینت هنوز در همان جامعه زندگی می کند و اگر
بخواهد کار کند باید با یونیفورم به خانه
بهداشت – محل کارش- برود. ضمنا طبق سنتهای
محلی باید برقع هم داشته باشد. پس چه باید
بکند؟ فیلم سینمایی از روی این سناریو ساخته
شد و به پاس نقش زینت در رسیدن به این داستان
نام زینت را به فیلم دادم و باید اضافه کنم که
بخشی از واقعیت روابط خانوادگی زینت را در این
سناریو وارد کردم.
·
درگیریهایی که زینت در فیلم با
شوهرش دارد در زندگی واقعی هم داشت؟
بله. کمی هم شدیدتر. پدر زینت
دریایی تنها مشوق او بود اما در فیلم نماینده
تفکر جامعهء
مردسالار است. تحقیق که کردم
دریافتم پدرها برادها و شوهرها همه مخالف کار
کردن دخترها و زنها به عنوان بهورز بوده اند.
قضیه زینت و پدر همراهش موردی استثنایی بوده.
اما من در مجموع و پس از نزدیک شدن به ماجرا
زینت را یک پدیده دیدم تا شخصیت.
·
مادرش چطور؟
مادرش هم نگاه بقیه مادرها را
داشت. اما پدرش مثل همه پدرهای آن منطقه نبود.
البته همه چیز به خود فرد- زن یا دختر – بستگی
داشت که یا تسلیم شرایط تحمیلی جامعه می شد و
یا به طریقی راهش را ادامه می داد و بقیه را
وادار به تسلیم می کرد درست مثل وضعیت
هنرمندان ما.
·
گفتید زینت بیشتر پدیده است تا
شخصیت. می شود در این باره بیشتر توضیح بدهید؟
در آن جامعه بسته کار کردن
زنان در اجتماع اصلا سابقه نداشت و تا پیش از
آن پای هیچ نهاد رسمی اداری به آن روستا باز
نشده بود. اصلا این که زن از خانه بیرون بیاید
و کار اجتماعی بکند عینیتی نداشت تا ذهنیتش
وجود داشته باشد. طبق طرح سازمان بهداشت جهانی
قرار بود در ایجاد خانه های بهداشت روستایی از
نیروهای محلی استفاده شود. چون افراد غیر بومی
پس از مدتی به شهر و دیار خود برمی گشتند و
مشکلات بومیان منطقه همچنان باقی می ماند. اما
اجرای طرح در جوامع بستهء دنیا از جمله در
بخشی از کشور ما مشکلاتی چیدا کرد. در مناطقی
از جامعه ما اصلا بیرون آمدن زن از و دختر از
خانه مشکل بود چه رسد به اینکه به منطقه دیگری
برود و در آنجا دوره ببیند تا بعد برگردد به
روستایش و در خانه بهداشت زنا و مردان را
درمان کند.دختران بسیاری از روستاهای قشم و
هرمزگان می آمدند و دوره می دیدند اما می
دانستند که به محض ازدواج باید کار را رها
کنند. فقط دلشان خوش بود که چیزی یاد گرفته
اند و در نهایت ممکن بود در زندگی خودشان یا
بستگانشان یا بستگانشان به درد بخورد. به همین
دلیل اجرای طرح در آنجا خیلی کند ÷یش می رفت.
اما زینت مورد خاصی بود که با اراده خودش و
حمایت پدرش پیش رفت. پدر زینت کدخدا بود و
دکترهایی که برای ماموریتهای یک روزه به آنجا
می رفتند طبعا در خانه او می ماندند. کدخدا که
آدم روشنی بود به دخترش می گفت "بیا یاد
بگیر." گرایشهای انسانی قوی هم داشت و دلش می
خواست دخترش به مردم روستا که از امکانات
بهداشتی و درمانی محروم بودند کمک کند. حالا
زینت قابله ای تمام عیار است و قابلیتهای
مختلفی دارد که علاوه بر تجربه ها و آموزشهایش
در هوش سرشار او هم ریشه دارد. او سبب نجات
بسیاری از زنان روستای خود و مناطق اطرافش شده
است.
·
به جز اینها زینت باعث چه
تغییراتی در نحوه تفکر جامعه اطرافش شده است؟
به هر حال تلاشهای او باعث شده
که برخی از باورهای خرافی و بازدارنده آنجا
ترک بردارد. البته جالب است که اتکا به نفس و
کارهای او از نظر عده ای از اهالی مردانه است
و برخی معتقدندکه "زینت زن نیست!"
·
این را به عنوان امتیاز می
گویند؟
نه برای اینکه بقیه زنان سر
جایشان بنشینند، شیوه او را دنبال نکنند و زن
باشند. به هرحال فکر می کنم که چه زنا و چه
مردان آنجا به دلیل استمرار فعالیتهای زینت
گیرم که ناخودآگاه تاثیرهایی از او گگرفته اند
و می گیرند. حرکت زینت حرکتی نمادین و جامعه
او هم نمادی از جامعه ایران است که هر دو در
حال تحول و پوست انداختن هستند. حرکت اولیه
زینت هم اصلا آگاهانه نبوده بلکه از روی نیاز
درونی و بیرونی بوده است. این عشق و نیاز مدام
در حال بده بستان با جامعه اطرافش است. فکر می
کنم که او حاتلا در حال یافتن پاسخ پرسشهایی
است که ذهنش را مشغول کرده.
·
فیلم زینت چه تاثیری در زندگی
او گذاشت؟
مشکل کار زنان و دختران به
عنوان بهورز در آن منطقه را به میزان زیادی
کاهش داده است. قبلا وزارت بهداشت تعدادی مربی
شهری غیر بومی را به مناطق روستایی می فرستاد
تا به اصطلاح دخترانی را برای این منظور شکار
کنند.
·
مردم آنجا فیلم را دیده اند؟
بله، تلویزیون سه بار آن را
پخش کرد. منطقه آزاد قشم هم فیلم را در
روستاها- از جمله روستای سلخ- نمایش داد.
اینها کمک کرد که یک آموزشگاه بهورزی در قشم
تاسیس شود.
·
وقتی شوهر زینت برای اولین بار
به شما گفت که همسرش برقع برداشته و بهورز
شده، این را با گلایه و ناخشنودی می گفت یا
افتخار؟
به عنوان انجام یک کار سخت می
گفت. به نظر می آمد که او با زینت همراهی کرده
است. فکر می کنم به هر حال برای گذر زن از قید
و بندهای بازدارنده سنتی، همراهی و همکاری مرد
لازم است. این را نمی شود منکر شد. حتی زینت
برای برداشتن نخستین گامهای موفقیت آمیز،
همراهی پدرش را داشت. رفتار و اندیشه پدر پس
از مرگش نیز بر ذهن اطرافیان اثر گذاشته بود.
به طوری که برادر هم با مخالفتش نتوانست کاری
از پیش ببرد. به نظر می رسد که آن تفکر در
همسر زینت هم تاثیر داشته است.
·
در پایان فیلم هم شوهر زینت
مادرش را – به عنوان نماینده تفکر سنتی- پس می
زند و همراه با زینت سوار وانت میشوند و
میرود. به طوری که مادر به جا می ماند و در
لابه لای گرد و غبار محو می شود. یعنی که شوهر
زینت هم متحول می شود.
بله در صحنه قبلی هم که شوهر
به ضرورت وارد کار می شودو به زینت برای درمان
آن کودک کمک می کند چیزهایی را در می یابد.
·
به نظر می رسد که با این پایان
از تقابل بین زن و مرد پرهیز کرده اید و بین
آنها - به عنوان نسل نو – در برابر سنتهای
بازدارنده آشتی و اتحاد ایجاد کرده اید.
بله، ولی آن سنتها هنوز هست و
می توان پرسید که زن و شوهر ، پس از بازگشت با
این سنتها چه می کنند. می شود یک سکانس دیگر
هم گذاشت، به عنوان روز بعد، که حالا تکلیف
چیست؟ آن مادر شوهر هنوز مثل کوه ایستاده است.
·
ملا خدیجه، از بازمانده های
نسلی کمیاب
فقط یک فیلمساز توانا می تواند
بگردد و پیرزن کوچولو و لاغر اندامی و خوبی را
که تر و فرز است و مهربان و دستدار بچه ها
پیدا کند و او را به همان خوبی که هست به ما
بنمایاند. مختاری در اینجا فیلمسازی قوی است.
ملا خدیجه در تاریک روشن سحرگاه، خانه اش را
آب و جارو می کند و آشکارا در تدارک ورود بچه
هاست. در این نور سحرگاهیصورتش دیده نمی شود و
فقط پیکرش پیداست. اندامی استخوانی و استوار
بدون قوز و خمیدگی یا هیچ علامتی از پیری و
بیماری. و بعد وقتی او را دقیقتر و مفصل تر می
بینیم باور می کنیم او از نسل زنان مقتدر و
سالمی است که در سالخوردگی هم پر توش و توانند
و اگر پا داد به چالاکی از درخت هم بالا می
روند. ملا خدیجه خانه سنتی بسیار زیبا و البته
فرسوده های در مهریز یزد دارد. بچه ها ، دختر
و پسر، کوچک و بزرگ،در تابستان پیش او می روند
و تا آخر تابستان حتما قرآن خواندن را یاد می
گیرند.حق الزحمه ای که مادرها و بزرگترها در
روز فارغ التحصیلی به این معلم پیر تقدیم می
کنندپول نقد نیست، بلکه مثلا کله قندی است که
با ظرفی نقل و نبات و خوراکی که کله قندش از
آن ملا خدیجه می شود و نقل و نبات بر یر بچه
ها ریخته می شود. تابستان که به پایان می
رسد،بچه ها سراغ مدرسه و کار و بار خود میروند
و پیرزن در خانه زیبایش، که مثل رویاهای کودکی
ماست ، تنها مِی ماند.
·
فکر میکردیم
فیلمهایی که پس از زینت درباره
زنان ساختیداتفاقی بوده اما با توجه به آنکه
وضعیت
هنرمندان- و به طور خاص، مستند
سازان- را در جامعه ما شبیه به وضعیت زنان می
بینید، به نظر میرسد که با این فیلمها به نوعی
دارید حدیث نفس می گویید...
به هر حال فکر می کنم اگر عنصر
و نکته ای برای جلب همدلی- یا شاید همذات
پنداری-
در یک موضوع یا در یک شخصیت نباشد، نمیتوانم
به طرفش بروم. مثل گیرنده و فرستنده است که
باید طول موجشان با هم بخواند. اگر این طور
نباشد اتفاقی نمی افتد و از کنارش می گذرم.
·
ملا خدیجه و بچه ها یک قسمت از
مجموعه کودکان سرزمین ایران است.
اینکه میگویم به نوعی حدیث نفس
می کنید یک دلیلش این است که قرار بوده محور
فیلمهای این مجموعه بچه ها باشند. اما در فیلم
شما ملا خدیجه محور است. چطور این موضوع را
انتخاب کردید؟
من در کودکی شش ماه به
مکتبخانه رفته بودم و ملای آن مکتبخانه زن
بود. وقتی قرار شد یک قسمت از مجموعه کودکان
سرزمین ایران را بسازم چند موضوع از جمله
مکتبخانه را انتخاب کردم. وقتی تحقیق کردند و
گفتند که در یزد دیگر مکتبخانه وجود ندارد پس
به یزد رفتم تا درباره سفالگری تحقیق کنم و
فیلمی درباره بچه های سفالگر بسازم. یکی از
فیلمسازان اداره کل ارشاد یزد به سراغم آمد و
گفت در حال ساختن مستندی است و از من خواست
راشهای او را ببینم . پرسیدم
“فیلمت
درباره چیست؟”
گفت:
“دریباره
مکتبخانه.”
پرسیدم
“مگر
در این منطقه هنوز مکتبخانه هست؟”
گفت:"بله"
گفتم:"
پس من راشهایت را نمی بینم چون ممکن است من هم
فیلمی درباره مکتبخانه بسازم.”
شروع کردم به بازدید از مکتبخانه ها و جستجو
برای یافتنن مکان و شخصیتی که بتوانم بده
بستان خوبی با آن داشته باشم. خیلی گشتم و
درست در روز آخری که برای جستجو در نظر گرفته
بودم ملا خدیجه را در مهریز یزد پیدا کردم.
نشستم و با او صحبت کردم و حرفهایمان گل
انداخت. احساس می کردم سالهاست او را می
شناسم. سه روز با او حرف زدم. صحبتهایش را ضبط
کردم و عکسهایی از او گرفتم .
·
مکتبخانه ها ثبت شده اند؟
در اداره آموزش و پرورش یزد
واحدی بود که درآن مکتبخانه های شناسایی شده
ثبت شده بودند ولی آمار نشانم میداد که
تعدادشان مدام رو به کاهش است.
·
ملا خدیجه چند سالش است؟
حدود هفتاد سال. ولی خیلی قبراق و سر زنده
است.
·
بالا رفتن ملا خدیجه از درخت و
انجیر چیدن او واقعی است؟ چطور وادارش کردید
جلو دوربین از درخت بالا رود؟
به سختی. من شنیده بودم که او
این کار را می کرده وقتی به باغ رفتیم جوری که
ملا خدیجه متوجه نشود بچه ها را تحریک کردم که
از او بخواهند تا بهشان انجیر بدهد. خیلی
عصبانی شد و اصلا زیر بار نمی رفت. با خشم و
حیرت می گفت"من بروم بالای درخت، شما از من
فیلم بگیرید؟ اصلا و ابدا." با اینکه به ما
محبت داشت خیلی دلخور شد و ماهم تسلیم شدیم.
مدتی در باغ نشستیم و پس از کمی صحبت بالاخره
گفت که می رود بالای درخت برای بچه ها انجیر
بچیند. یعنی به طور تلویحی موافقتش را اعلام
کرد.
·
خودش فیلم را دیده؟
بله ، از تلویزیون که پخش شده
دیده و نمی دانم نظرش چیست. به طور کلی این
جور آدمها به سختی با دوربین کنار می آیند. در
همان نماهای اولیه فیلم که قرار بود بدون چادر
به کارهای روزمره اش بپردازد و حیاط را برای
ورود بچه ها آب و جارو کند برای راضی کردنش
مکافات داشتیم، چون سابقه نداشته بدون چادر در
مقابل نامحرم ظاهر شود. به او می گفتم:" تو
لباس کامل، پیراهن بلند و شلوار پوشیده ای و
روسری بزرگی داری که حتی تا پایین بدنت را می
پوشاند. اینکه عیبی ندارد. هوای دم صبح که
نیمه تاریک است. همان کاری را که هر روز صبح
می کنی،آبپاشی و جارو می کنی انجام بده. مشکل
شرعی ندارد." حرفمان را قبول می کرد اما سختش
بود. فیلم نمی گرفتیم و حرف می زدیم . بالا
خره روزهای آخر رضایت داد که از دور فیلم
بگیریم. با مکرمه هم مشکلات مشابهی داشتیم...
·
مکرمه: آتش پنهان
چند ماه پیش وقتی در دیدار با
خانم معصومه سیحون صحبت رسید به مکرمه قنبری
خانم سیحون گفت که در ایران آدمهای مستعد و
هنرمند بالفطره زیاد داریم و برای مثال از
نقاشی به نام مکرمه قنبری نام برد که بی سواد
و اهل شمال ایران است. در آن زمان از مکرمه
فقط این را می دانستیم که موضوع فیلم مستندی
از ابراهیم مختاری بوده اما بعد وقتی امکان
دیدن فیلم مهیا شد این مستند را نه فقط اثری
در معرفی یک زن نقاش که سندی ارزنده و گویا در
قوم شناسی و جامعه شناسی آن خطه و دیار
یافتیم. در واقع مختاری در اینجا با انتخاب
موضوع مناسب و شکار واکنشهای واقعی و لحظه های
ناب، خود واقعی مکرمه رنج کشیده را چنان صریح
و شفاف می نمایاند که پس از دیدن فیلم احساس
می کنیم تجربه آشنایی ممتد و نزدیکی را با این
زن از سر گذرانده ایم. آدمهای حاضر در فیلم جز
مکرمه، پسرش، هوویش، پیرمرد میراب محلی (که در
سالهای دور و در جوانی آدم ارباب بوده) هستند.
بیشتر لحظات فیلم در خانه محلی مکرمه در یکی
از روستاهای بابل می گذرد و سکانس پایانی فیلم
افتتاح نمایشگاه نقاشیهای مکرم